تبليغاتX
تنهايي بهتر از گدايي عشقـــــــــــــــه
تنهايي بهتر از گدايي عشقـــــــــــــــه
سه شنبه 22 آبان1386


عشق چيست ؟ ... افسانه اي بيش نيست . با لبخندي شروع ميشود .. با بوسه اي جان ميگيرد و با قطره اي اشك پايان ميپذيرد .

دوستت داشتم ، يادت هست ؟ گفتم دوستت دارم ... و تو گفتي كه كوچكي براي دوست داشتن . رفتم تا بزرگ شوم .... امام آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت دارم .

غروب شد . خورشيد رفت ... آفتاب گردان دنبال خورشيد ميگشت . ناگهان ستاره اي چشمك زد . آفتاب گردان سرش رو پايين انداخت .. آخه گلها هيچ وقت خيانت نميكنند .

نازنينم چه دعايي بهتر از اين : خنده ات از ته دل . گريه ات از سر شوق . نباشد هيچ غروبت غمناك .

دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست . اسراف در محبت است .

يك رنگ و بوي تازه از عشق بگير ... پر سوزترين گدازه از عشق بگير ... در هر نفسي كه ميتپي اي دل من ... يادت نرود اجازه از عشق بگير .

فردا و ديروز باهم دست به يكي كردند ... ديروز با خاطراتش من را فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد .

آخرين بار كه او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه دادم و گفت من كه دوستت ندارم پس چرا به من هديه ميدهي ..

گفتم : بر سر هر گوري صليبي مينهند . اين صليب را بر گردنت .. بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا گورستان عشق من است

زن ها دو وقت گريه ميكنند ... وقتي كه فريب ميخورند و وقتي كه ميخواهند فريب دهند


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 17:52
سه شنبه 22 آبان1386


دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 17:51
شنبه 12 آبان1386


زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم ، دلها تنگ نيست ما تنگش ميکنيم، عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم، دل هيچ کس سنگ نيست ما سنگش مي کنيم
ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 19:6
پنجشنبه 10 آبان1386


از دوست گرامی متشکرم که گاهی اوقات شعرها و مطالب زیبایی رو برای من  میفرستن که من با اجازه در وبلاگ خودم بنویسم

 

............. متشکرم.........!!!!؟


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 14:35
پنجشنبه 10 آبان1386
خـــــــــواب !!!!!

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور
کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من
و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات

خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه

را می دیدم
.
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین
روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها،
بیچارگی ها
.
با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها

نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که

زندگی کنم
.
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و
دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که
همراهت خواهم بود
.
در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی
.
من به قول خود وفا کردم

هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تو را

بدوش کشیده بودم !!!


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 14:25
پنجشنبه 10 آبان1386
در میـــــــان اشک هــــــــا !!!!!

در میان اشک ها که تلاش می کنم لبخندی بر لب بیاورم

من میدانم تماس دستان تو

می تواند زندگی من را رهایی بخشد

اجازه نده من نا امید شوم

اکنون به سوی من بیا

من باید با تو باشم هر جور که ممکن باشد

و اکنون که تو رفته ای ...

اکنون بدون تو چه کسی هستم ؟

من نمی توانم ادامه بدهم

تنها می خواهم با تو باشم


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 14:23
پنجشنبه 10 آبان1386
.... جدایـــــــــــــــــــــــــی ....!!!

... جدایی ...

خدایا چه سخته جدایی چه سخته دوری از یار وتنهایی ولی سخت تر

از آن انتظار است همان انتظاری که به امید

من اتصال میدهد یعنی ممکن است بار دیگر خوشبختی با او بودن را در آغوش بیگیرم

ممکن بار دیگر طعم شیرین با او بودن را بچشم .

خدایا مگر من چه گناهی به درگاهت کردم که قلبم را عاشق آفریدی خدایا جرم من دوست داشتن است

من این جرم را با جان و دل می پذیرم به شرط آن که مجازاتش رسیدن به او باشد.

خدایا من او را با ذره ذره وجودم دوست دارم او را با قلبم می پرستم با نگاهم ستایش می کنم .

خدایا ما را به عذاب جدایی و دوری مبتلا مکن

من برای هر لحظه ای که با او باشم به اندازه هزار رو یک شب شهرزاد تو را شکر می گویم.

خدایا مرا با گناه دوست داشتن در آتش دوزخ بسوزان اما با ننگ بی وفایی به بهشت پریان مبر .

خدایا چرا دست سرنوشت این قدر بی رحم است که ضربان قلبم , اکسیژن نفسم , مایع حیاتم , عشقم را از من

جدا ساخته و در دستان دیگری گزارده.

خدایا این عشق از آن من است تا قیام قیامت به انتظار اویم .

من این لحظه سخت و تلخ انتظار را به امید رسیدن به او تحمل می کنم .

من زهر کشنده جدایی را ذره ذره در وجودم فرو می برم .

شلاقهای شکنجه گر سرنوشت را بر تن رنجورم به یادگار می برم تنها به امید رسیدن به او .

خدایا من او را بعد از تو می پرستم او را به من بازگردان... او را به من بازگردان ....


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 14:19
پنجشنبه 10 آبان1386
ا ـــــــــــــــــی کـاش !!!

... ای کاش ...

ای کاش در چشمهایت تردید را دیده بودم

یا از همان اول از عشق ترسیده بودم

ای کاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم

جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم

گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی

آن شب نمی دانم اما تا صبح لرزیده بودم

آن شب تو با خود نگفتی که بر سر من چه آمد

با خود نگفتی ز دستت من رنجیده بودم

انگار بی پرده بودی دیوانه ات گشتم من

تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم

از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی

چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم

آن شب من و اشک ، مهتاب تا صبح تنها نشستیم

ای کاش یک خواب بود چیزی که من دیده بودم

اندوه بی اعتنایی چه یادگار عجیبی است

اما چه شبها که از آن عشق پرسیده بودم

هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز

رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 14:16
چهارشنبه 9 آبان1386
نــــــــــوزده ســال عمر بی فایــــــده !!!

عزیزم تو این دوره و زمون همه بی معرفتند یا کسی عاشق نمی شه یا عاشقا بی معشوقند

وصیت نامه

وقتی که خاکم میکنن بهش بگید پیشم نیاد............. بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه          ......................یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید              ................هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نمی خوام هیچوقت از اسم منم یه کلمه جا بمونه ......................تنمو توی گورم نزارید بلرزونه

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده ....................همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده

اونیکه میگفت میمیرد برات دیدی راست راستی مرد........... رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی ............بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی

نشونیه قبر منو بهش ندین خوب می دونم............میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره.......بزار واسه همیشه قلب من شل بشه با کلی خاطره


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 13:17
چهارشنبه 22 آذر1385
سوختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،


ادامه مطلب

+ ا نویسنده بیکار : غریبــــــــــــــــــــــــــه در ساعت 12:32
<\html>

explorer blog

سایت بسیار جالب برای چت و پیدا کردن دوست!

!!!!